مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
238
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چشم بد بر او ترسيده ، او را بسردابه اندر پرورش ميدهد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب دويست و پنجاهم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، مادر علاء الدين گفت : پدر ، او را بسردابه اندر همىپرورد و شايد خادم فراموش كرده ، در سردابه بازگذاشته كه او بيرون آمده ، و مراد اين نبود كه او از سردابه بدر آيد . مگر روزى كه خط بر عاض او بدمد . پس زنان ، زن شمس الدين را مباركباد گفتند و پسر از نزد ايشان بساحت خانه درآمد و از آنجا بغرفه رفته ، بنشست . در همانجا نشسته بود كه ناگاه خادمان درآمدند و استر پدر او را بياوردند . علاء الدين بايشان گفت كه : اين استر بكجا بود ؟ گفتند كه : پدرت به اين استر سوار بود . او را بدكان رسانيده ، بازگشتهايم و استر باز آوردهايم . علاء الدين بايشان گفت : پدر من چه صنعت دارد ؟ گفتند : شاه بندر بازرگانان مصر است . و او بزرگ فرزندان عرب است . پس علاء الدين بنزد مادر درآمد و به او گفت : اى مادر ، پدر من چه صنعت دارد ؟ گفت : اى فرزند ، پدرت بازرگان است و شاه بندر بازرگانان مصر و سلطان اولاد عرب است و مملوكان در خريد و فروخت با او مشاوره نكنند ، مگر در متاعى كه هزار دينار قيمت داشته باشد . اما متاعى را كه كمتر از هزار دينار قيمت دارد ، بىمشورت بفروشند و از هيچ شهر ، متاع بمصر نياورند و از مصر به هيچ شهر ، بضاعت نبرند ، مگر اينكه از آن پدر تو باشد . و اى فرزند ، خدا پدر ترا خواستهء بىشمر عطا فرموده . پس علاء الدين گفت : اى مادر ، حمد خداى را كه من پسر سلطان اولاد عرب هستم و پدر من شاه بندر بازرگانان مصر است . پس از بهر چيست كه مرا در سردابه بزندان كردهايد ؟ مادر علاء الدين گفت : اى فرزند ، ترا در در سردابه نگذاشتهايم ، مگر از بيم چشم بد . علاء الدين گفت : اى مادر ، از قضا و قدر ، گزير نيست و از حادثات روزگار ، گريزگاهى نه . و آنچه كه بجدّم